تبليغاتX
پرنده مهاجر
پرنده مهاجر

.یه عمر دونبال گمشدم بودم تا اینکه پیداش کردم. ولی درست ازش مواظبت نکردم.دوباره گمش کردم


بازی

یه روزی یه روزگاری نه چندان دور عشق به سراغ مرد جوان رفت اول با اخلاق او بازی کرد بعد شروع کرد به افکار مرد بازی کرد و در آخر در قلب مرد جوان نفوذ کرد .
قلب مرد جوان نیروی دو چندانی نسبت به زندگی پیدا کرده بود و روی روح وجسمش تاثیر مثبتی به وجود آورده بود. خوانوادش نسبت به شور شوق مرد جوان خوشحال و خرسند شده بودند.
تا اینکه مرد جوان برای آینده این عشق فکرهایی کرد و شروع به رویا سازی کرد.
تا اینکه این عشق را به خوانوادش معرفی کرد.
مادرش که از نظر مرد جوان کنجکاو به نظر میرسید از این عشق مرد جوان خوشش آمد و انتخاب مرد جوان را پسندید پدر نگران بود تااینکه از مرد جوان پرسید چه میگذرد در قلبت جوان با شور از عشق گفت از اخلاقش از خوبیش از بدیش وووو.
مدتی گذشت مرد جوان به مسافرت رفت وعشق دل دل میزد تا اینکه برای دیدن و آشنا شدن خوانوادش بااین عشق موقعیت خوبی را میدید اول به مادرش گفت مادر حرفی نداشت ولی از فامیل و برخوردشون میترسید تا اینکه گفت فامیل با من ولی پدرت را باید خودت راضی کنی.
مرد جوان با تمام وجود احساس خودش را نسبت به این آشنایی به پدرش گفت. وپدر قبول کرد.
عشق آمد شوری به پا شد مادرش خوشحال مادرم راضی داداشم میخندید خواهرش پر شور و پدرم با نگاهش
تایید میکرد و خودم پر از عشق و شور شده بودم.
یواش یواش فامیل متوجه مهمانهای ما شدن و با کنجکاوی به سوی خانه ما آمدندو خلاصه گذشت ...
مدتی از بهترین روزها ی زندگی مرد جوان گذشت.تا اینکه عشق مریض شد و قلب مرد جوان به درد آمد عشق احتیاج به مداوا داشت ولی اجازه نمیداد مرد جوان خوبش کنه با غرور از قلب مرد جوان بیرون آمد ومرد جوان را با
درد تنهایی کنار گذاشت مرد داغون و خراب به سراغ غم رفت غم تمام وجود مرد را فرا گرفت مرد جوان دیگر ثبات
فکری نداشت غم به مرد جوان گریه کردن یاد داده بود تا اینکه رگهای چشم مرد جوان از گریستن آسیب دیده بود
قلبش هم از درد مینالید شبها جایگذینی برای عشق نداشت و روزها در پی خود عشق میگشت از دور دونبالش بود ولی نزدیک نمیشد عشق با مریضیش ویروس بدی وارده تمام وجود مرد جوان کرده بود
تااینکه مرگ به سراغ مرد جوان آمد و او را تا آخرین نفس برد و برگردون.
مرد جوان همه چیز را از دست داده بود سرزنش کردنهای فامیل سراغ گرفتن فامیل از عشقش و جوابی نداشتن آبرویی که از خود و خوانوادش رفته بود آغوشش میکرد مرد جوان شکست.
عشقو غمو مرگ هم باهاش بازی کردن.
از نمردن زجر میکشید.دیگه نمیتونست گریه کنه.دیگه نمیتونست خودکشی کنه.

             ولی مرد جوان میگه همه این روزگار یه بازیه بیاید حداقل با خودمون بازی نکنیم.

 

جمعه 8 آبان1388 |

قلبم برای عشق میتپد

خوابم نمیبره فردا باید پنجمین روز اضافم رو بکشم

نمیدونم چرا حالا که بهش احتیاج دارم تنهام گذاشته

دلم خیلی گرفته امدم با وبلاگم دردو دل کنم

همیشه گوشم شنیدار دردو دل دیگران بود حالا خودم...

انگار روحم رو از دست دادم نفسم کند شده زندگیم پوچ شده

میدونم داره گذشت میکنه ولی من نمیتونم از روح و جسم و عشقم بگذرم

من از بانی زندگیم درخواست عشق دارم. عشقم رو بهم برگردون...

پنجشنبه 25 تیر1388 |

.انتظار صبر تحمل برای کسی که گذاشته رفته

الان ۵ روزه که ازت خبری ندارم .

معلوم نیست که چرا تنهام گذاشتی .

ولی منتظرتم تا برگردی .

حتی اگه این ۵ روز به ۵۰ سال طول بکشه .

چشام ۱نفر میبینه قلبم برای ۱نفر میتپه .

من عاشقتم منتظرم برگردی...

دوشنبه 4 خرداد1388 |

بی تو بی تابم.!

درد شیرین سر بر سینه بیقرارم

میکوبد، دردی شبیه عشق! دردی که سایه

نوازشگرش نگاهت را میجوید.

کاش میدانستی که چقدر دلتنگ توام

لبها خاموشند اما کاش غوغای درونم را

میشنیدی تا من همیشه آرام وبی پروا، به

تماشایت مینشستم وبا دیدن غنچه لبخندی

که در میان لبهایت پرپر میشد، توان زندگی

میافتم آه که چقدر سرگردانم، منم و سکوت تنهایی

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا درآورم

تا طنین دلنوازش را می شنیدی وباور میکردی

مرا که اینهمه بی تو بیتابم.!

دوشنبه 31 فروردین1388 |

...گوش کن

گوش کن این آخرین تمنا را گوش کن

گوش کن وقتی همه، بدون هیچ حرفی عبور میکنند

بغض لاله را میشنوی، من بارها شنیدم که لاله در

گوش زمان عاطفه را زمزمه کرد

من زخم حنجره شکیبایی را پشت برگهای شقایق دیدم

من صدای فاصله ها را میشنوم و در امتداد این فاصله ها

فقط صدای پاک خدا را شنیدم که از حال عشق پرسید

و من در پی رد صدای خدا فریاد کشیدم باز هم بپرس که

دیگر هیچ کس از حال تنهایی عشق نمیپرسد!

فریاد کن: گریه میکنم چون چشمانم با دریا عهد دارد

نگاه کن چگونه دستانم با آسمان قلبت فاصله دارد

من از پس باران اشک تو را صدا میزنم

بگو که عشق به وسعت دلت با من است

فریاد کن تا تورا همصدا با لحظه به لحظه شکستن قلبم بشنوم

میدانی که بی حضورت چه کسی مهمان تنهایی

ثانیه های غم من شده؟

تو هیچ میدانی

اگر زمانی از پشت پنجره تردید

چشمت به خدای من افتاد عشق را باور کن.

جمعه 2 اسفند1387 |

... بهت شک میکنن بی من

نه رد میشی نه میمونی تبت بدجور واگیره منو با دسته کی کشتی که پایه هر دومون گیره

منو کشتی یو آزردی نه زندونی نه تبعیدی میونه ما دوتا مجرم بکی حبسه ابد میدی

داری گم میکنی راهو امیدی نیست پیداشی من این دستا رو میبوسم بزار هم دسته هم باشیم

یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هرجایه این دنیا بهت شک میکنن بی من

تو تا وقتی که اینجایی برفتن اعتقادی نیست خودت باید ازم ردشی به من هیچ اعتمادی نیست

عزابه با تو سر کردن برایه من یه تسکینه تو چی میفهمی از منکه عزابا با تو شیرینه

داری گم میکنی راهو امیدی نیست پیدا شی من این دستا رو میبوسم بزار هم دسته هم باشیم

یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هرجایه این دنیا بهت شک میکنن بی من...

یکشنبه 8 دی1387 |

دلم دردناکه ای عاشق

سلام ای عاشق دلت گرفته میدونم

حرف تازه میخوای میدونم ولی بلد نیستم بزنم

میخوای بپری تو هم میخوای مهاجر بشی

تو هم میخوای بپری انقدر بری رو به آسمان بد خودت رو بسباری به رویاها

دلم میسوزه واست عاشق شدی...

دوشنبه 25 آذر1387 |

دلتنگی مهاجر

.سلام داداشایه گلم و سلام به رویه ماهه آبجیایه گلم امیدوارم حالتون خوب باشه

.شرمنده خیلی سرگرمه این روزگار شده بودم

.دلم واسه نوشتهاتون خیلی تنگ شده بود

  با دلی پر از عشق آمده ام  

پنجشنبه 21 آذر1387 |

... YAS

     سلام پرنده مهاجر

 

یکشنبه 20 مرداد1387 |

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره

قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق می خواست تا آخرین

لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با شکوه جزیره را ترک

می کرد کمک خواست و به او گفت:((آیا می توانم با تو همسفر شوم؟))

ثروت گفت: ((نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی

برای تو وجود ندارد.))

پس عشق از غرور که بایک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.

غرور گفت :((نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف

شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.))

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:((اجازه بده، تا من با تو بیایم.))

غم با صدای حزن آلود گفت:((آه،عشق،من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.))

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود

که حتی صدای عشق را هم نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق

دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:((بیا عشق ،من تو را

خواهم برد.))

عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد

و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند

پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده

چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شنهای ساحل بود، رفت و از او

پرسید:((آن پیرمرد که بود؟))

علم پاسخ داد:(( زمان ))

عشق با تعجب گفت:(( زمان! اما چرا او به من کمک کرد؟ ))

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:((زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.))

یکشنبه 2 تیر1387 |



من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
لحظه خاموشیه من کعل و آسان میرسد
من که میدانم عجل ناخوانده بیداد میکند
پس چرا عاشق نباشم.

siavash_mohajer2001@yahoo.com

آبان 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386

بازی
قلبم برای عشق میتپد
.انتظار صبر تحمل برای کسی که گذاشته رفته
بی تو بی تابم.!
...گوش کن
... بهت شک میکنن بی من
دلم دردناکه ای عاشق
دلتنگی مهاجر
... YAS
نجات عشق

قالب وبلاگ

مرجان
عشق گمشده
ستایش
کوچولو
به کسی که باید...
دست نوشتها ...
بوی باران(بهشت)
طنز نبشتهای سعید زاهدی
به یادگاری من ای عکس جاودانی باش
خاطرات مرده

RSS 2.0

Designed By ParsTheme